|
|
در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان، چراغ برنمی کند
کسی به کوچه سار شب، در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهیست پر ستم، که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر، کسی تبر نمی زند
یک نشان آنک ز سودای لب آب حیات هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دل میدود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت تنگ و لاغر گردد به مثال لب دوست چه عجب لاغری از آتش معشوقه زفت
|
فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست
خدايا من خودم رو به تو مي سپارم ، اختيار من در دست توست ، من سر سپرده ي تو هستم خدا جونم ...
هرجا كه رفتم و در زدم و آزمودم ، به نتيجه اي نرسيدم بل به اين باور رسيده ام كه :
شرط تسليم اين ني كار دارز
من باز نمي ايستم به حركتم ادامه مي دهم ... اين حرفها آرامش قلبي عظيمي در دلم به وجود مياره كه پيمودن اين مسير رو براي من آسون تر ميكنه ...
پس با افتخار ميگم :
رونـدگــان طـريـقــت ره بـــلا سـپــرنــد
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
خدايا من اعتراض نميكنم ، چون و چرا نميكنم ، من بيچاره ام ... اما عاشق توام !
خدايا من ميخواهم بيشتر از اين عاشقت باشم و دوستت داشته باشم ...
آنـكــه مسـلسل نـمـود طـره ي لـيـلي
خواست كه مجنون اسير سلسله باشد
شعر و شعار من اينه خدا :
اگـر مـرا رهـا كنـي تـورا رهـا نميكنم
وگر سرم جدا كني چون و چرا نميكنم
خدايا ...
ترسم آن نيست كه در بند كني صيدي را
ترسم آن است كه از قيد خـود آزاد كنـي
خدا رحمم فرما ، قابليت حضور ندارم ، ذره پروري كن ! بال و پر شكسته ام ، به فريادم رس !
به حق دوستي و قرابت از تو ميخواهم كه آنچه كه طاقتش را ندرام بر من بار نكني
و اگر ميل شنيدن ناله و زاري مرا داري ، كه داد و بيداد من بلند شود پس :
من نه آنم كه به جور از تو بنالم ، حاشا
چاكـر معتقد و بنـده ي دولت خواه توام
و اگر نه اينهاست ، پس اينه كه :
عهد كــردي كـه بسـوزي زغـم خـويـش مرا
هيچ غم نيست تو مي سوز كه من مي سازم
عجز و ناتواني تمام وجودم را فرا گرفته ، در اين حال غريب دعا ميكنم ، فرياد ميزنم كه تنها ملجا و پناهم تو هستي يا خدا
اگر چه شرمنده توام .
خدايا وقتي به تو پناه ميبرم خودم را همچون كودكي ميبينم كه به مادرش پناه ميبرد وقتي كه مادرش او را تنبيه يا دعوا كرده !
و در همان حال همچون كودك كه به خاطر تندي مادر اشك ميريزم و با شتاب به آغوشت مي شتابم و در دامانت آرام ميگيرم :
هستم چون طفلي به پيش والده
وقت قهرم دست هم در وي زده
خود ندانم كه جز او ديار هست
هم ازاومخمورم وهم ازاومست
مادرم گر سيلي اي بر من زند
هـم بـه مادر آيـم و بـر وي تند
از كسي يـاري نخواهـم غيـراو
اوسـت جـملـه مهـراو و خيـراو
...(( يا سيدي منك هربت اليك )) خدايا من از تو به سوي تو مي آيم از هجر تو و دوري تو به قرب و وصالت . از صفات جلالت به صفات جمالت ، اگر چه جلال تو پيچيده در جمال توست ...
من از اينكه در كنار من هستي احساس آرامش ميكنم و احساس قرب و نزديكي .
احساس عجيبي دارم ... نااميد نيستم اما حال دعا دارم ، احساس ميكنم هر دعايي بكنم مستجاب ميشود !
من ميخواهعم به سوي تو در حركت باشم من نميخواهم از تو دور باشم ... وقتي وقتي گناه ميكنم و پشيمان ميشوم وشرمنده به سوي تو بازميگردم وقتي به ياد ايام هجر و فراق تو مي افتم تو دلم زمزمه ميكنم :
ماهي كـه در زلال بيكـران درياست قـدر آب چـه مي دانـد ؟
بيچاره ، ماهي اي كه روي شنها مي غلتد و تمنهاي آب دارد
يا بهتر بگم :
چـنـد روزي گـر زپيشـم رانـده است
چشم من در روي خوبش مانده است
تـا دهـد جـان را از فراقش گـوشمال
جـــان بـدانــد قـــدر ايــام وصــال
آره اون وقت هست كه قدر وصال رو ميفهمم و بيشتر از هر لحظه دركش ميكنم !
تا نسيت غيبتي نبود لذت حضور
خدایا تو را به خاطر نعمتهای بیشمار که با ما دادی شکر میکنم ، اگر فراموششان کردم یا عادت کردم تو رحیمی تو ببخش .
وقتی بلایی سرم میاد تازه یادم می افته که غرق چه لطف هایی بودم و قدر ندانستم !
تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
خدایا تو این نعمت رو به من بده که قدر نعماتت رو بدونم و ارزش و بهایشان و قدر شناس باشم ، جوری که وقتی دوباره نعمتی به من عطا میکنی و درهایی رحمتت رو به روی من باز میکنی این بار بدونم چه گوهری به من لطف کرده ای و دیگه نگذارم با بی قدری و نا شکری بر این گوهر جفا شود !
این بار وفادار بمونم که تو وفا به من آموخته ای :
من نخواهم عشوه ی هجران شنود
آزمـودم چـنـــد خـــواهـم آزمــود
خدایا من از این حرکت به سوی تو راضی هستم اما هجران و فراقت من رو به افت و خیز های فراوان وا می داره !
پس برای اینکه بتونم سختی این ایام دوری رو تحمل کنم دائما خودم رو محک میزنم که دنبال چه چیزی هستم ؟ به کجا میخوام برسم ؟
و نهایت آرزویم چیست؟
خدایا از شر شیطان و نفس سرکش به تو پناه میبرم که لحظه ای امانم نمیدهند ! اما آرزوی وصل تو همه ی این وساوس رو خنثی میکنه و باعث میشه صادقانه در اهدافم نظاره کنم و ببینم و بفهمم که دنبال چه هستم ؟ و هدف رو تو دلم ثبت میکنم !
تثبیت و درک این اهداف الهی گام مهمی هستند در عزم و جزم من و در نهایت از ته دلم دعا میکنم و از تو میخواهم :
آن یــار نکـوی مـن بگــرفت گـلــوی مــن
گفت که چه میخواهی گفتم که همین خواهم
من تـاج نمی خـواهم من تخـت نمی خـواهم
در خـدمتـت افـتـاده بــر روی زمین خواهم
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام
آه از این یوسف که من درپیرهن گم کرده ام
چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک
خویــش را در پیش پای خویشتـــن گــم کــرده ام
چون نفــــس از مدعـای جستجـــو آگه نیــم خدا
این قدر دان که چیزی هست و من گم کرده ام
از زبــــان دیگــــــران درد دلــــــم بـــاید شنیــــد
کز غم هجـــــران چو نـی راز سخن گم کرده ام
شوخی پرواز من رنگ بهار نـــــــاز کیــست
چون پر طاووس خود را در چمن گم کرده ام
این بار شکست... نیم خیز نشستم...تو آینه پر از ترک خودمو دیدم که خرد شده بودم... آینه گفت دوست دارم.
شب شده. ستارگان می درخشند..مهتاب هنوز جاری است و ترانه ی امواج تازه شروع شده.بید و نارون و سرو و سوسن و نرگس و نسترن همه دست در دست نسیم بهاری، زیر سقف بی ستون آسمان چنان می رقصند که دل نازک پروانه می شکند. قصه اش می شود و ...!
اما...! کسی هم هست که آرام و بی صدا روی سنگ سیاه، کنار رود نشسته. دلتنگ! تنها! منتظر! چشم به راه!
چشمانم چنان انتهای این چهار سوی این چهار راه کوچک را می پاید که پلک هایم هم از درد و خستگی جرأت جم خوردن ندارند.
سرا پا گوشم. از هر نسیمی که بگذرد سوالی دارم.خبری می خواهم. اما ...! از هر رهگذری که در این دل شب می پرسم ...جوابی نمی شنوم.
شب رو به انتهاست. روشنی افق را می شود حس کرد. سایه ها را می کاوم.
مأیوس نیستم اما وقت تنگ است.میروم .. منتظر ..اما امیدوار... شاید شب بعد خبری بیاید !!
سوار سپیده به تاخت می آید. نگرانی را می شود در چشمانم دید. دستانم دیگر به لرزه افتاده...
جوانم و رعشه گرفته ام!؟ تا صبح وقتی نیست. انگار جانم به شب بند است. آخه تا روز میشه خودمو میبینم.
به یاد زندگی می افتم.. به این فکر میکنم که دوباره باید این روز رو سر کنم ...روزها میشینم در و دیوار رو نگاه میکنم.. هه ی لحظه شماری می کنم شب بیاد ...
آخه شبها رو خیلی دوست دارم.. تو شب هست که دردم بیشتر میشه !! درد دوری.. هجران ...
آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید !
سوخت و در آتش خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید !
داغ ماتم شد و بر سینه نشست ، اشک حسرت شد و بر خاک چکید!
آن همه عهد فراموشت شد چشم من روشن و روی تو سپید!
جان به لب آمد و در ظلمت شب، کی به دادم رسی ای دوست !؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید !
دل پر درد مرا نشکن که خدا بر تو نخواهد بخشید !
نخواهد بخشید . . .